از نو بیاغازید

این متن رو یک دوست ناشناس برام فرستاده. بسیار زیبا بود. گذاشتم تا هم شما استفاده کنید و هم به این طریق تشکر کرده باشم

 

-----------------------------------------------------------------

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی

 

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد

 

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه ‌دارد.

 

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

 

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

 

 

 

 و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
!دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

ویکتور هوگو

/ 23 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همون ناشناس

شرمنده اين سه تا متن پايين رو از پايين به بالا بخونين!

همون ناشناس

در مراسم عروسي « تدي » با ديدن خانم « تامپسون » لبخند رضايت بر لبانش نشست پيش رفت و موءدبانه دست او را گرفت. بوسه اي بر پشت آن زد و آهسته در گوش خانم معلم خود گفت: متشکرم خانم « تامپسون » که مرا باور کردي، بسيار متشکرم از اينکه احساس مهم بودن را در درونم بيدار کردي و به من نشان دادي که مي¬توانم مهم و تاثير گذار باشم. خانم « تامپسون » که اشک در چشمانش جمع شده بود آهسته پاسخ داد تو کاملا در اشتباهي! « تدي » اين تو بودي که به من آموختي مي ¬توانم مهم و تاثير گذار باشم. درآن زمان من اصلا نمي دانستم چطور بايد بياموزم تا اينکه با تو آشنا شدم

همون ناشناس

او نوشته بود که مي خواهد باز هم پيشرفت کند و بار ديگر احساس قلبي خود را در خصوص وي تکرار کرده بود. ماجرا به همين جا خاتمه نيافت. بهار سال بعد نامه ديگري از طرف « تدي » به دست خانم « تامپسون » رسيد. او در نامه خود نوشته بود که با دختري آشنا شده و مي خواهد با وي ازدواج کند. « تدي » اظهار کرده بود از آنجا که چند سالي است پدرش را از دست داده و موجب افتخارش خواهد بود اگر خانم « امپسون » بپذيرد و به جاي مادر داماد در مراسم عقد حضور داشته باشد و البته خانم « تامپسون » پذيرفت. حدس مي¬زنيد چه اتفاقي افتاد؟ او در مراسم عروسي همان گردنبندي را در گردن آويخت که چند نگينش افتاده بود و همان عطري را که مصرف کرده بود که خاطره مادر « تدي » را در ياد او زنده مي کرد.

همون ناشناس

يک سال بعد او نامه اي از طرف « تدي » دريافت کرد که در آن نوشته بود او بهترين معلم درتمام زندگي اش بود. شش سال ديگر نيز سپري شد تا اينکه او نامه ديگري از طرف « تدي » دريافت کرد. « تدي » در اين نامه نوشته بود: درحال فارغ التحصيل شدن از دانشگاه با رتبه عالي است. او بار ديگر به خانم « تامپسون » اطمينان داده بود که وي را همچنان بهترين معلم تمام زندگي اش مي¬داند. سپس چهار سال ديگر نيز مثل برق و باد گذشت. نامه چهارم « تدي » اذعان مي کرد که او به زودي به درجه دکترا نايل خواهد آمد.

همون ناشناس

خانم « تامپسون » براي باز کردن آن در بين هداياي ديگر دچار عذاب روحي شده بود. وقتي او يک گردنبند بدلي کهنه را که تعدادي ازنگين¬هاي آن هم افتاده بود به همراه يک شيشه عطر مصرف شده که يک چهارم آن باقي مانده بود از لاي کاغذ قهوه اي رنگ بيرون کشيد. گروهي از بچه هاي کلاس شليک خنده سر دادند. اما او خنده استهزاءآميز بچه ها را با تحسين گردنبند خاموش کرد. سپس آن را به گردن آويخت و مقداري از عطر ر نيز به مچ دستش پاشيد. حرکت بعدي « تدي » کاملا خانم « تامپسون » را منقلب کرد. او مدتها منتظر ماند تا اينکه سرانجام خانم معلم خود را تنها گير آورد. سپس به وي گفت: خانم معلم امروز شما دقيقا بوي مادرم را مي دهيد.

همون ناشناس

خانم « تامپسون » هاج و واج به او نگريست. پس از خوردن زنگ آخر رفتن بچه ها او يک ساعت در کلاس نشست و اشک ريخت. از آن روز به بعد او ديگر تدريس را صرفا به آموختن خواندن و نوشتن و رياضيات محدود نکرد. بلکه تلاش کرد تا به بچه ها درس زندگي هم بياموزد. خانم « تامپسون » بخصوص توجه خويش را به « تدي » معطوف کرد. همچنانکه با پسرک کار مي کرد گويي ذهن وي دوباره زنده مي شد. هرچه بيشتر او را تشويق مي کرد، پسرک بيشتر عکس العمل نشان مي داد. در پايان سال « تدي » يکي از بهترين دانش آموزان محسوب مي شد. خانم « تامپسون » علي رغم ادعايش که گفته بود که همه بچه ها را به يک اندازه دوست دارد اما اين بار هم دروغ مي گفت چرا که تعلق خاطر ويژه اي نسبت به « تدي » داشت.

همون ناشناس

معلم کلاس سوم نوشته بود مرگ مادرش برايش بسيار سخت تمام شد. او تلاش ميکند تا هرچه در توان دارد به كار بندد، اما پدرش چندان علاقه¬اي از خودش نشان نمي دهد. اگر در اين خصوص اقدامي نشود زندگي شخصي اش دچار مشکل خواهد شد. معلم کلاس چهارم نوشته بود « تدي » انزواطلب است و علاقه چنداني به مدرسه نشان نمي¬دهد. او دوستان زيادي ندارد و گاهي سر کلاس خوابش مي برد. اکنون خانم « تامپسون » مشکل وي را شناخته بود به خاطر همين از رفتار خود شرمسار شد. اوحتي وقتي که ديد همه دانش آموزانش به جز « تدي » هداياي کريسمس او را با کادوها و روبان هاي رنگارنگ زيبا بسته بندي کرده¬اند، حالش بدتر شد. هديه « تدي » با بدسليقگي در ميان يک کاغذ ضخيم قهوه¬اي رنگ پيچيده شده بود که او آن را از پاکت هاي خود درست کرده بود.

همون ناشناس

در مدرسه اي که خانم « تامپسون » تدريس مي کرد، لازم بود تا او شرح گذشته تحصيلي همه دانش¬آموزانش را مورد بررسي قرار بدهد. او« تدي » را در نوبت آخر قرار داد. با اين حال وقتي پرونده وي را مرور کرد، بسيار شگفت زده شد. معلم کلاس اول « تدي » نوشته بود او بچه اي باهوش است که هميشه براي خنديدن آمادگي دارد. او تکاليفش را مرتب انجام مي¬دهد و رفتار خوبي دارد. او از اينکه دور و برش شلوغ باشد، خوشحال مي شود. معلم کلاس دوم نوشته بود :« تدي » دانش آموز بسيار باهوش و با استعداد است. همکلاسي هايش او را دوست دارند اما او اخيرا به خاطر ابتلاء مادرش به يک بيماري لاعلاج دچار مشکل شده و احتمالا زندگي اش سخت شده است.

همون ناشناس

خانم « تامپسون » معلم کلاس پنجم ابتدايي در اولين روز مدرسه مقابل دانش آموزان ايستاد و به چهره دانش آموزانش خيره شد و مانند اکثرمعلمان ديگر به دروغ به بچه ها گفت که همه آنها رابه يک اندازه دوست دارد. اما اين غير ممکن بود. چرا که در رديف جلو پسربچه اي به نام« تدي استودارد » درصندلي خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرار نداشت. خانم « تامپسون » سال قبل « تدي » را ديده بود و متوجه شده بود که او با بقيه بچه ها بازي نمي¬کند . اينکه لباسهايش کثيف هستند و او همواره به استحمام نياز دارد. براي همين « تدي » فردي نامطلوب قلمداد مي شد. اين وضعيت چنان خانم « تامپسون » را تحت تاثير قرار داد که او عملا نمرات پاييني را بر روي برگه امتحاني¬اش درج مي کرد.

بسيار عالی مي نويسه اين ناشناس همه و شناس تو